خدارو شکر محرمتو دیدم دوباره ... نمردمو دیدم که چشام آروم میباره
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥  

هنوز هم تو محرم ها وقتی تنها میشم، فلسفۀ اینهمه عشق به خدا و از خودگذشتگی رو نمی دونم. امسال هم جزء سالهاییِ که من دستم از زنجیر و دسته و نوحه و گریه برای کربلا کوتاهه، 

خدایا، ای خدای حسین،

به حق مظلومیت و غریبیِ مسلم ابن عقیل،

به غم و غصۀ نهفته در صحرای کرب و بلا،

به پاهای تَرَک خوردۀ رقیه سه ساله،

به آزادگیِ حر و وفای اصحاب اباعبدالله،

به دست بریدۀ عبدالله ابن الحسن،

به جوانمردیِ قاسم ابن الحسن،

 به لبهای عطش زدۀ علی اصغر،

به بدن قطعه قطعۀ علی اکبر،

به رشادت و حیای عباسِ علی،

به مصیبت زینب و امام سجاد،

قسم میدهم تو را که برای تسکین قلب او هم که شده با ظهور منجی ات، بقیۀ طیبه ات در زمین، دلهای تاریکمان را نور عالم تاب عطا کنی و بدیهایمان را با نیکیِ بی کرانت بی پاسخ نگذاری ...

آمین


کلمات کلیدی: انتظار ،دل نوشته ها ،جمعه
 
شاید خاک روشون بنشینه، ولی چیزهای خوب هیچوقت نمی میرند ...
ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢  

روزهای آخر هفته، اینجا به جمع و جور و کمی مطالعه و آمادگی برای هفتۀ آینده میگذره. اما امروز بعد از شستن لباسها چیزی که وقت من و گرفت دیدن سه بارۀ فیلم "فرار از زندان شاوشنک" بود. از همون بار اول تماشای فیلم، نکتۀ جالب برام، پشتکار زندانی برای فرار از شاوشنک بود.

ولی امروز که برای بار سوم داشتم فیلم رو تماشا میکردم، پی بردم بی تردید پیام اصلی آن که خیلی زیبا هم بیان شده چیزی نیست، جز امید و امید به آزادی.

در این میان شاید تردیدهایی که همقطاران به دل او (Tim Robbins) می اندازند، گهگاه خاطرات دنیای اطراف خودمان رو به یادم می آورد. ولی شاید نوزده سال طول کشید تا او به همه ثابت کنه:

Hope is a good thing, maybe the best of things, and no good thing ever dies


کلمات کلیدی: امید
 
من در عجبم ...
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩  

یک سری از مردم ریختن تو خیابون با سکوت شروع کردند تا یک گم شده ای رو طلب کنند. تو سرشون زدند، اونها هم جریحه دارتر شدند دست از طلب بر نداشتند. 

اخبار رو به رسم هر روز مرور میکردم، دو تا نکته تو چشمم زد،

 محمود احمدی نژاد با ارسال پیامی کشته شدن جمعی از مردم شهر پرم روسیه در حادثه آتش‌سوزی اخیر را به " دیمیتری مدودف" همتای روسی خود تسلیت گفت.

این صد نفر، که تو شهر پِرم مردند، برای آزادی تو خیابون نریخته بودند که سوال بپرسند، تو کلیسا هم نجوا نمیکردند که خدا برنامۀ آمریکا رو برای جلوگیری از ظهور منجیِ آخر الزمان نقش بر آب کنه. بلکه تو یک کاباره که پاتیل تو هم میلولیدند، آتش سوزی شده و برخی از خفگی و بعضی زیر دست و پا هنگام فرار مردند.

من کاری با اینکه چرا میرقصیدند، کجا میرقصیدند، با کی میرقصیدند، میخوردند، میکشیدند، یا استعمال میکردند و درست و غلطی اش ندارم. 

من در عجبم چه بر سر کسی آمده که برای اینکه در مقابل دو دستانِ منجی آخر الزمان به فیض شهادت نائل شود (یستشهدون بین یدیه...) همواره در محافل داخلی و خارجی دعا میکند، امور داخلیِ کشوری که برآن حکومت میکند کذایی است، و برای طلب کمک و گربه رقصانی به پاچۀ چه کسانی و از چه طرقی آویزان می شود.

خدایا عاقبت به خیرمان کن ...


 
... دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٥  

فردا دو تا کلاس باید برم که آخرین کلاسهای این سال میلادی محسوب میشوند. تو این دو سه ماهی که میرم سر کلاس خیلی تجربه های جالب کسب کردم. 

یاد کارای خودمون میفتم وقتی میخواستیم نظر استاد رو جلب کنیم،

چطوری میخواستیم با رفتارمون خودمونو به بقیۀ دانشجوها عرضه کنیم،

چه جالب بود وقتی که دنبال یه راه حلی برای فرار از دست کلاس و درس و مدرسه بودیم.

همیشه یاد یه جملۀ معلم سال دوم دبستانم میفتم، اون موقع ها نمی فهمیدیم چی میگه وقتی گوشزد میکرد، "ما هم پشت این میزا نشستیم و الان داریم خاک گچ میخوریم"!

حالا اون نیمکتهای قدیمی جاشونو دادن به میزهای عریض و طویل،

به جای گچ هم ویدیو پروژکشن اومده، 

دانشجوها در پیت تر شدند،

معلمها هم با هزار و یک دردسر، فکر این اند چطور از کلاس بعد از درس خودشونو مهیا کنند برای هزار تا کوفت و زهره مار دیگه.

فقط احتمالاً شادیِ سر ماهشون وقتی یه نیگاهی به حساب بانکی میندازند تا حدودی هم اندازۀ همه!!!

 


 
تولدی دیگر ....
ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٤  

شاید از ساعت 9 شب روز نهم تیرماه سال هزار و سیصد و شصت و سه شمسی، بیش از 25 سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت گذشته باشه.

ولی من دقیقاً ساعت 3 بعد از نیمه شب روز چهاردهم آذرماه سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی، در بالکن خانه ای کوچک، کنار دریاچه ای در پرستون انگلستان، زیر نم نم بارون، دوباره متولد شدم.

تولدت مبارک، مردی که بی شک، به فردای روشن از اعماق وجودت ایمان داری، تولدت مبارک ...


 
حق خواهی یا عقده گشایی؟؟؟
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٧  

حالم بهم میخوره از اونهایی که حرکات مسالمت آمیز مردم تو این چندروزه رو به انقلابهای رنگین و ... تشبیه میکنند.

حالم بهم میخوره از مردم احساسی که فکر میکنند میتوانند از آب گل آلود ماهی بگیرند و حکومت ایران رو عوض کنند.

حالم بهم میخوره از CNN که از رضا نوۀ قزاق چکمه پوش دعوت میکنه برای تحلیل اوضاع انتخابات ایران.

حالم بهم میخوره از بوی خون، آتش، کوکتول مولوتف، چوب، چماق.

من از دور نظاره گر تحولات روزهای اخیر ایرانم، از فیس بوک، توییتر، روزنامه های اینجا، حتی خیلی از دوستان غیر ایرانی! شاید در آن حال و هوا نبودن، نقصانی بوجود بیاورد، ولی من تظاهرات اخیر را فقط ابزاری برای افرادی میدانم که حق را جستجو میکنند، نه برای آنان که در پی فرونشاندن عقده های فروخفتۀ سی سال گذشته اند.

کمی تأمل بوضوح روشن میسازد که خشونت، یا به فکر انقلاب بودن، چیزی جز در نطفه خفه شدن تولد این حق خواهیِ شیرین به بار نخواهد آورد ...

به امید آنروز که پشه های روی آب نباشیم که به ساز هرعده ای از سویی به سوی دیگر نه از روی منطق که به جبر احساس سرگردانیم ...


کلمات کلیدی: ایران ،دل نوشته ها
 
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود ...
ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱  

آه که چه شبها و روزهایی با زمزمۀ این شعر سایه، در غم نبودنت گریستیم و ضجه زدیم و نیامدی، میدانیم که قصور از ماست، وگرنه کدامین پدر است که نالۀ راستین فرزندش را بشنود و در دم حاضر نشود؛

آه خدایا، خداوندا ما را از صالحین درگاهت قرار ده، باشد که لیاقت دستبوسیِ بقیه ات بر ارض خاکی، ابا صالح را داشته باشیم، آمین ...

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند


کلمات کلیدی: انتظار
 
ما بی تو تا دنیاست، دنیایی نداریم ... تا نشکفد چشم تو فردایی نداریم
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥  

دلم برای جمعه های با تو گفتن لک زده بود.

آن دم که دنیا و مافیهایش، سختی ها شیرینی هایش، خوبی ها وبدی هایش، همه به آرزویی رنگ میبازند.

نمیدانم آن لحظه که خواهی آمد، کجا هستم، زندگیِ خاکی دارم یا با هفت هزارسالگان سر به سرم؟

ولی آرزویم این است که آنگاه که خاک پایت سرمۀ چشمانمان شد، آنگاه که مرحمتی کردی، آنگاه که خدا منتش اش را بر ما مستضعفین زمین اکمل کرد و نه مثل این جمعه و جمعه های گذشته؛ آمدی، آبرویی داشته باشم تا برای لحظه ای هم که شده بر صورت زیباترینت نظری اندازم و بی کلامی و با همان نگاه بغضهای سالهای دوری از تو را برایم زمزمه کنم.

ایکاش، ایکاش آن لحظه آبرویی داشته باشم، ایکاش!


کلمات کلیدی: انتظار
 
زشیر شتر خوردن و سوسمار، عرب را به جایی رسیدست کار ... که تاج کیان را کند آرزو!
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢  

بیست روز گذشته جزو سختترین و در عین حال شیرین ترین روزهای عمرم بود. از طرفی باید برای یه سری امور خانوادگی، هفته ای یک بار میرفتم لندن، مزاحم امیرحسین میشدم؛ از این بیمارستان به اون یکی تا شاید نتیجۀ مطلوب بدست بیاد، از یک طرف دیگه باید یه سری اموری رو که مربوط به خودم میشد از اینجا با ایران هماهنگ میکردم که کار خیلی سختی بود، مخصوصاً که خودت نباشی و نتیجه اش برات خیلی مهم باشه. و از همه مهمتر تکلیف درسی بود که باید انجام میدادم.

Luis  ازم خواسته بود که یک کتاب Bruno Latour (جامعه شناسهای فرانسوی) به نام ARAMIS, or the Love of Technology رو بخونم و نظرم رو درباره اش در قالب یه گزارش بنویسم. بدون شک این سیصد صفحه متن سخت ترین متنی بود که تابحال خوندم و احتمالاً خواهم خوند. داستان ARAMIS راجع به پروژه ای است بسیار حساب شده پس از پانزده سال تحقیق و بیش از نیم میلیارد سرمایه گذاری در فرانسه شکست میخوره. این کتاب به واکاوی دلایل شکست پروژه و پیدا کردن مقصر می پردازه، هرچند که نهایتاًن نتایج جالبی به خواننده القاء میکنه.

امروز که Book Review رو داشتم در حضور Luis و Katy ارائه میدادم، شاید شیرین ترین لحظه اونجا بود که میدیدی Luis که انصافاً از استادان به نام رشتۀ ماست با حرکات چهره و چشمهاش داشت تأییدت میکرد.

نکتۀ جالب اینجاست، داشتیم راجع به تعریف موفقیت و شکست بحث میکردیم که من مثال هواپیمای کنکورد رو زدم. کنکورد که با استفاده از سیستم فوق العادۀ خودش مسیر بین لندن تا میامی در امریکا رو کمتر از 4 ساعت طی میکرد نهایتاً در سال 2003 یک پروژۀ شکست خورده به حساب می آید؛ هرچند از خیلی جهات این پدیده چیزی جز موفقیت نیست!

وسط بحث فوق العاده جدی و علمی، ناگهان از دهان Luis پرید که در روزهای آخر عمر کنکورد سفری هم به یکی از کشورهای عرب GULF داشته؛ خیلی بی اختیار گفتم: البته PERSIAN GULF و جالب اینجا بود که پروفسور با دستپاچگی تمام گفت:

Of Course Persian Gulf, I'm so sensitive about this case as well; It is truly Persian Gulf!

نفهمیدم جلسۀ موفقیت آمیز چطور تمام شد، فقط خستگی مفرط این سه هفته با یک بازخورد خوب از کارم و همچنین حس غرور از ایرانی بودنم تمام شد؛ خیلی شیرین بود ...

 


 
شبی که سخت از یاد میرود ...
ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٧  

برای دیدار عمه و شوهر عمه ام که به تازگی برای یه سفر درمانی آمدند اینجا راهی لندن شدم. کارهای اولیه که تمام شد، برای شرکت تو سمینار سالانۀ دانشجوهای دکترا تصمیم گرفتم شنبه شب از لندن برگردم پرستون که به یه سری از کارهای سمینار برسم.

قطار ساعت ٧:٣٠ از لندن راه می افتاد، من و امیر (قهرمان قصه) از خیابان چلسی تا ایستگاه راه آهن ایستون، حداقل چهل دقیقه ای راه داشتیم. تو ایستگاه مترو فهمیدیم که امیر بلیط رو گم کرده و برای اینکه پول مفت رو تو گلوی ملکه نریزیم و یه بلیط مترو دیگه نخریم، فکری به کله ام زد. عین شکارچی های ببر منتظر شدیم تا حواس مسئول بلیط به کاری گرم شد، و امیر تا درب ورودی با بلیط من باز شد خیلی سریع دوید تو و من هم خودمو رسوندم و رد شدم، تا بیام بهش بگم که مسیر رو اشتباه رفتی، اون تو شلوغی ایستگاه منو گم کرده بود ...

 

موبایلش شارژ نداشت،

سکوی مترو پر از ستون بود که اون میتونست پشتش قایم شه،

ساعت ٧:٢٠ دقیقه بود،

چمدان من پر از وسایل سه روز مسافرت لندن، سنگینِ سنگین بود،

و صدام به قدری بلند نبود که حتی با داد زدن ممتد "امیر، امیر" بتونم پیداش کنم!

 

اینها همه دست به دست هم دادند تا وقتی امیر رو بالاخره پشت یه ستون از ترس اینکه من رو مأمور بلیط گرفته قایم شده بود پیداش کردم و راه افتادیم به ایستگاه راه آهن برسیم، ساعت ٧:۴٠ شده بود! نمیدونم تو ایستگاه حواسمون به کیو چیو کجا پرت شد که آخرین قطار روز رو که ٨:٣٠ راه می افتاد از دست دادیم؛ فقط میدونم وقتی مسئول ایستگاه قطار با قاطعیت میگفت امشب شما تا منچستر بیشتر نمیتونید برید، چهرۀ من و امیر با ساندویچها و پیاز حلقه ای تو دستمون دیدنی بود.

دل رو زدیم به دریا، سوار قطار ٩ به مقصد منچستر شدیم و ١١:٣٠ که رسیدیم فقط یه اتوبوس بود که میتونست به قول امیر ما رو امیدوار کنه که شب متکامونو بغل کنیم.

وقتی ١:٣٧ صبح رسیدم خونه، با خودم میگفتم کاش بین راه لندن و پرستون یه دریاچه هم بود، اگر کشتی سواری میکردم همۀ انواع وسایل نقلیه رو تو یه روز تجربه کرده بودم؛ شبی که سخت فراموشش خواهم کرد ...

 

 


کلمات کلیدی: خاطرات انگلستان
 
چرا همیشه باید دلم براش تنگ بشه ؟
ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧  

دقت کردی وقتی تنهایی خیلی زودتر میتونی به اونجاهایی که آرزو میکنی سرک بکشی.

دیشب انگار خواب میدیدم. خوابِ  یک سرزمین رویایی، یه جایی که مردمش با هم و در کنار هم زندگیِ عاشقانه میکردند.

یک سرزمین رویایی، یه جایی که مردمش تو دلاشون غم نداشتند.

یک سرزمین رویایی، یه جایی که مردمش همدیگرو دوست داشتند.

یک سرزمین رویایی، یه جایی که زناش چارقد به سر خندان و سرحال روی زمین گندم میکاشتند.

یک سرزمین رویایی، یه جایی که مرداش همه فکر کار بودند و داس تو دستاشون گندم رو تو پاییز درو میکردند و انبارهاشون رو پر آذوقه.

یک سرزمین رویایی، یه جایی که توش گدا نداشت، یه جایی که مادراش اونقدر بی نیاز بودند تا برای سیر کردن شکم بچه هاشون تن فروشی نکنند.

یک سرزمین رویایی، یه جایی که باباهاش اونقدر بی نیاز بودند تا یک شیفت کار کنند، اونقدر که شبها زانوهاشون میتونست برای بچه هاشون یه متکای گرم ونرم باشه.

یک سرزمین رویایی، یه جایی که ...


صبح که از خواب بیدار شدم، فقط یه چیز تو ذهنم پر میزد؛ چرا؟

چرا باید اینجوری باشه؟

چرا باید همیشه تو خواب ببینم، چرا باید دلم واسه اون سرزمین همیشه تنگ باشه؟

 


 


 
آنگاه که مک دونالد آدمی را به فکر باز میدارد ...
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٦  

میخواستم با قطار از لندن برگردم لنکستر، خسته از اینکه کارم با بانک اینجا درست نشده بود و گرسنه چون از صبح چیزی نخورده بودم. به ایستگاه که رسیدم، فقط ١٠ دقیقه وقت داشتم تا سوار قطار بشم. سریع دویدم تا مک دونالدی که تو ایستگاه بود یه ماهی با سیب زمینی و نوشابه سفارش دادم تا برم بین راه تو قطار بزنم به رگ!

حساب کردم، و رفتم سوار قطار شدم، جا نرسید تا بشینم و مجبور شدم مجلۀ قطارو بندازم رو زمین و تو همون راهروی قطار ولو شم. غذارو که خوردم از رو بی حوصلگی دست کردم تو جیبم تا فاکتورشو ببینم. یه چیز جالب به چشمم خورد، من بابت یه ساندویچ دو لقمه ای، بیست و هفت هشت تا خلال سیب زمینی، و هفده هیجده قلوب (دیکتشو نمیدونم!) نوشابه، ۴.٩۵ پوند (معادل با ۶٩٣٠ تومان) داده بودم که هیچ، از این مقدار ١۵% بابت مالیات بر ارزش افزوده VAT بود!

خیلی جالبه، اگه به طور متوسط هر غذا تو مک دونالد ۴ پوند قیمت داشته باشه. بابت هر ساندویچ مردم تو انگلیس باید ۶٠ پنس مالیات بدهند. حالا اگر فرض کنیم هر روز فقط ١٠٠٠ ساندویچ تو هر شعبۀ مک دونالد فروخته میشه و هر سال ٣۶۵ روز داره! و تعداد  شعبه های مک دونالد تو انگلیس حدود ١٢۵٠ تا ست، 

٠.۶ * ١٠٠٠ * ٣۶۵ * ١٢۵٠

دولت انگلیس با یه حساب سر انگشتی فقط از فروش مک دونالد ٢٧٣٧۵٠٠٠٠ پوند دریافتی داره. قیمت امروز سبد نفتی اوپک حدود ۴۴ دلار یا به عبارتی ٣١ پونده! این یعنی مقدار دریافتی سالانه دولت انگلستان فقط از مالیات فروش فقط برند مک دونالد حدود ٩ میلیون بشکۀ نفت به قیمت امروزه!!!

حالا از طرف دیگه، برگردیم به ایران. ما سالانه بر اساس اطلاعات سایت OPEC حدود ٩٠٠ میلیون بشکه نفت صادر میکنیم. این یعنی اگه تو ایران فقط صد تا شرکت مثل مک دونالد داشته باشیم، و سیستم مالیات بر ارزش افزوده رو بتونیم اجرا کنیم، هم میتونیم مصرفی بودن جامعه مون رو کنترل کنیم، هم میتونیم نفت رو برای فرزندان آینده نگه داریم، و هم میتونیم فعلاً تا زمانی که آبا از آسیاب بیفته از حق مسلم خود، چشم پوشی کنیم!

داشتم فکر میکردم ای کاش "ما میتوانیم" فقط یه شعار نخ نما برای کشوندن مردم درمانده از همه جا و تشنۀ عدالت و پیشرفت نبود، ایکاش.


 
بازگشت دوران برده داری جدید ؟
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠  

اینجا دانشجوهای دکترا هر ٣، ۴ نفر؛ یک دفتر دارند. تو دفتر من همکارام از انگلیس، پرتغال، هنگ کنگ و اسکاتلند اند. این شاید در بین مطالعات و تحقیق فرصتی جالب رو به ما ها میده تا با هم راجع به مسائل مختلف بحث کنیم.

داشتیم با بچه ها صحبت میکردیم و من وسطاش به یه نکتۀ انتقادی رسیدم. اونجا که روش زندگیِ غربیها رو تو بوتۀ نقد گذاشتم و تا تونستم با هاون کوبیدم!

- واقعاً برا چی زندگی میکنید؟ روزی ٨ ساعت، هفته ای ۵ روز عین روبات (اینجا منظور هاپو) کار میکنید تا شنبه شب برید و با دوستاتون تا میتونید بخورید و مست و پاتیل راهیِ خونه شید. یکشنبه ظهر با یه سر درد از خواب بیدار شید، جلوی تلویزیون برنامه هاشو نیگا کنید و یه چند تایی باد گلو و ... تو تمامِ این مدت هم دارید فکر میکنید چه طور اقراض عقب موندۀ بانک رو بدید تا خونتونو، ماشینتونو، خط تلفونتونو، (تنبنوتونو!) سر ماه مجبور نشید از دست بدید، یه گیتار بگیرید دستتون برید تو متروهای لندن برا مردم بزنید و گدایی کنید!

- خوب راست میگی ولی این نشونۀ دنیای سرمایه داریِ، فعالیت اینطوریه که به ما اجازه میده پیشرفت کنیم.

- پیشرفت؟ شوخی میکنی؟ آمریکا پیشرفته تره یا ایران؟ انگلیس پیشرفته تره یا عربستان؟ آلمان پیشرفته تره یا بحرین (منظورم دقیقاً استان چهاردهم ایران بود)؟

 و ادامه دادم،

- بگذار رو راست صحبت کنیم؛ تو غرب سالهای سال زحمت میکشند، بالا پایین می پرند، تا پس از رد کردن هزار تا مرحله، کشف جدیدی میکنند، مثلاً قرص آسپیرین تولید میکنند، بعدش تو ایران، عربستان، بحرین، بورکینافاسو، ... مردم میرن داروخانه ١٠٠ تومان، ۵ ریال، ١٠ دینار، ٢ فرانک، ... میدن و یک ورق آسپیرین میخرند و برای دوای سردرد میخورند. حالا تو بگو، کی تو این دنیا ارباب و کی رعیت ؟؟؟

از گوشۀ اتاق مافادا، دختر پرتغالی، پرید وسط و گفت:

- درسته، فقط من یه سوال دارم، پس چرا تو اومدی اینجا و تو ایران نموندی؟

- من که خودم رو از تک و تا نینداخته بودم، گفتم من از برده داری بیزارم !!!

 

 

* پ.ن: روزها در گذرند، مدتی (دقیقاً از روز تاجگذاریِ حضرت صاحب - که به فال نیک مبگیرمش) است که اسباب کشی کردم Preston تو اولین خونۀ عمرم که منتظره چلچراغش از راه برسه. تا اینترنت و تلفن اونجا وصل شه یه چند روزی طول میکشه، برا همین انگار کم کم بوقلتون شهرداری داره از دهنم رد میشه.

 


 
بلی ، آنان که از این پیش بودند ... چنین بستند راه ترک و تازی از آن
ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳  

هر از چندگاهی بابا وسط صحبتهاشون میگفتند: تاریخ تکرار میشه!

این گفته همیشه منو یاد نظریۀ تاواریشهای کمونیست می انداخت که به کمون های تاریخی تکرار شونده اعتقاد داشتند. اونها معتقدند که تکرار تاریخ اصلی تمام نشدنی است و متداوم.

تو مدتی که اینجا بودم، شاید فراغتی دست داد تا تاریخ معاصر ایران را مداقه کنم. گویا این جنگ بر سر استقلال و آزادی در سدۀ اخیر همواره ادامه دار بوده. شاید در حد بضاعت خودم، توانستم این افکار را از تاریخ 24 مرداد 1332 تا امروز را در اینجا بیاورم. آنجا که دکتر محمد مصدق از کودتا و عزل خود توسط محمدرضا شاه با پیشدستی باخبر شد و آسوده در کناری آرمید، تا 4 روز بعد سخترین روز تاریخ معاصر توسط شعبان جعفری (بی مخ) ، ارتشبد زاهدی تاجبخش و عاملان مزدور آمریکا رقم خورد. یا آنجا که حزب تودۀ ایران مفتضحانه رای پدر معنوی خود لنین را به برادران خونیِ ایرانی شان ندادند و خیانت کردند. یا تا آنجا که سالیان بعد، سران نهضت آزادی از پیکر برخاک افتادۀ سلفیان آبرو دار خویش برای خود آبرو خریدند.

من همچنان معتقدم که میشود با تکیه بر آموزه های اسلامی برای ایران، استقلال و آزادی به ارمغان آورد، هرچند شاید تعاریف متفاوت باشد.

به امید روزی که عقایدم شکلی به خود بگیرند و به امید فرداهای روشن ...


کلمات کلیدی: ایران ،امید ،تاریخ ،عقاید خفته
 
بازگرد ای نجابت شرقی ... بی تو اینجا صفا ندارد هیچ
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٩  

یک رسمی بود بین تهرانی ها که نمیدونم منبع و مأخذی داشت یا نه؛ شب اول ماه ربیع الاول میرفتند درب ٧ تا مسجد رو میکوبیدند، شمعی روشن میکردند و به حضرت زهرا (س) تبریک تمام شدن ماههای محرم و صفر و شروع ربیع الاول میگفتند و حاجت میخواستند.

 

در این جمعه که نیامدی، لا اقل بگذار بگویم:

 مبروک یا صاحب الزمان، مبروک


کلمات کلیدی: انتظار ،مذهبی ،دل نوشته ها
 
تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون, نک کش کشانت می برنداناالیه راجعون
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٦  

نمیدونم اسمشو بزارم امتحان الهی، شانس، قسمت، ... . دیروز با خبر شدم پدر یکی از سوپر وایزرهام (Katy Mason) به رحمت الهی رفت! این یعنی جلساتمون تقریباً یکی دو هفته ای عقب میفته.

اولش نمیدونستم رسمشون چیه، ولی بعدش با یه کم پرس و جو فهمیدم بهتره با فرستادن یه دسته گل یا یک عدد کارت مایۀ تسلی خاطر بازماندگان بشیم. هرچند چون پدرش با سرطان معده از دنیا رفته شاید از طرفش یک پولی رو اهدا کنم به مرکز تحقیقات سرطان بریتانیا. اینم متن کارتی که براش فرستادم؛

 

Dear Katy


I would like to express my sincere condolences on the recent passing of your father. We both know that he is now with God in a better place with his suffering gone. In my religion when we lose one of our family members, it just reminds us a phrase of Quran, where God says:

“Be sure we shall test you with something, but give glad tidings to those who patiently persevere, who say, when afflicted with calamity: To God We belong, and to Him is our return.
They are those on whom (Descend) blessings from God, and Mercy, and they are the ones that receive guidance.”


Please let me know whether there is anything I can do to help during this difficult time. And also keep your time and do not worry about our work here in Lancaster at all. You and your family are in my thoughts and prayers.

With Deepest Sympathy
Mohammad

 

خدا ما رو هم بیامرزه ...


کلمات کلیدی: مرگ ،خاطرات لنکستر
 
شد زمین مست ... آسمان مست ... بلبلان نغمه خوان مست
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢  

باز جمعه شد و باز نخواهی آمد ...


کلمات کلیدی: انتظار ،امید ،جمعه ،دل نوشته ها
 
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸  

سفر به لندن هم با خوبی خوشی تمام شد.

ولی در بین همۀ خاطراتی که این سفر داشت شاید بهترینش دیشب اتفاق افتاد. با بچه ها قرار گذاشتیم که برای شب اربعین بریم مرکز اسلامی انگلیس. همه چی مرتب بود و برای اینکه تأخیر هم نداشته باشیم یه تاکسی گرفتیم و سریع رسیدیم به محل.

خلوتی اون دورو اطراف با چیزی که من انتظارشو داشتم جور در نمی اومد. داخل که شدیم تازه فهمیدیم که نه تنها دیر نرسیدیم بلکه یه روز هم مثل "آقای فیلیز فاگ دور دنیا در هشتاد روز" زودتر رسیدیم و برنامه های مرکز از دوشنبه به مدت ده روز شروع میشه. تمام غمهای دنیا تو یه آه بچه ها که کوبیده بودن که امشب رو به یاد شب چهلم امام حسین، به رسم هر ساله عزاداری کنند، آشکارا نمود میکرد.

تو همین حس بودیم که از طبقۀ بالا، صدای فریادی به زبان اردو به گوش میرسید. دو پله یکی خودمون رو رسوندیم، دیدیم یه سری شیعۀ پاکستانی و هندی نشستند و یک روحانیِ سید داره براشون مرثیه میخونه. امیرحسین پیشنهاد داد به احترام مجلس، یه چند دقیقه ای بنشینیم و بعد بریم؛ شاید روزیمون بود که نشستیم. مدتی که گذشت، سید عمامه اش رو برداشت و شروع به روضه خوانی کرد، حال و صفای مجلس بود، یا دل شکسته، یا غم دنیا نمیدونم، ولی خیلی خوب می شد فهمید که به زبان اردو چی میگن، خیلی بهتر از فارسی بلد بودیم تک تک کلماتشونو، گواهمون اشک جاری بود که دیگه کم کم پهنای صورت همۀ بچه های رو داشت می شست.

ایام تسلیت، آقا جان


کلمات کلیدی: خاطرات انگلستان ،مذهبی
 
حس خوبی دارم . به تو که نزدیکی ...
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠  

الکساندرا اسکوئر، مرکز دانشگاه لنکستره. داشتم قدم میزدم زیر برف، خیلی تند داره برف میاد و تو انگار باید به بالا نگاه کنی و زیر لب بگی، سپاس از داده و نداده ات.

زمین سفید پوش از برف و من یاد یک حرف قدیمی افتادم، به پاهام نگاه کردم، قدم برداشتم و جلو رفتم بعد از مدتی که برگشتم، رد پای کج و کوله ای به جا مونده بود.

این بار یه لامپ رو مقابل خودم هدف گرفتم، بی خیال اینکه پامو کجا میگذارم و ترس افتادن تو چاله فقط بهش نگاه کردم و راه افتادم. رد پامو انگار با خط کش رسم کرده بودند، صافِ صاف ...

 

فرقی نمیکنه یکشنبه بعد از ظهر باشه یا نه.

فرقی نمیکنه گوشه لبت یه سیگار برگ باشه و تو دستت با یه زیپو بازی کنی یا نه.

فرقی نمیکنه که آی پاد تو گوشته و داری به دل دیوونۀ هایده گوش میدی یا نه.

فرقی نمیکنه تمام شهر خاموش باشه یا روشن.

فرقی نمیکنه فقط خودت باشی یا تو خیالت دستت توی گرمترین دستای دنیا باشه.

ولی فرق داره به چی می اندیشی، فرق داره میخوای کجا بری، فرق داره ترسیدی یا نه، فرق داره که اصلاً راه رو درست اومدی یا نه، فرق داره اونو از جون و دل دوست داری یا نه، فرق داره که منتظری یا نه، فرق داره ...


 
گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده ...
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٧  

تو مترو یه دفعه یه صندلی خالی پیدا شد. نشستم و چشمهامو بستمو و سرم رو گذاشتم روی پاهای چمباتمه شده ام تا اندکی از کم خوابی دیشب رو جبران کنم. به یاد ندارم تا آنروز جای خودم رو به پیرمردی نداده باشم. ولی نمیدونم چه حسی بود، اونجایی که صدای دو پیرمرد رو شنیدم که راجع به سکۀ عباسی و ده شاهی صحبت میکردند، هیچ تکونی به خودم ندادم و از جام، جُم نخوردم.

 

تو فکر و خیال خودم بودم که فکری قلبمو لرزوند. گفتم متوسط امید به زندگی تو ایران 65 سال هم نیست و الان اونکه داره کم کم به مرز 60 سالگی میرسه تو چه فکریه؟ خودمو گذاشتم جاش، چه حسی میتونه داشته باشه، اون زمانی که به گذر عمر فکر میکنه؟ چه حسی میتونه داشته باشه، اون زمانی که به نوه هاش نگاه میکنه و تیک تاک ساعت شماطه دار توی پذیرایی رو زیر چشم بدرقه میکنه؟ 5 سال، 4 سال و 364 روز و 23 ساعت و 59 دقیقه و 59 ثانیه، ... .

 

سریع از خواب پریدم و کلافه تو اولین ایستگاه پیاده شدم. کاش الان که 40 سال و 364 روز و ... برام باقی مونده، از خواب پاشم، کاش !

 


کلمات کلیدی: غفلت ،جوانی