اینجا دانشجوهای دکترا هر ٣، ۴ نفر؛ یک دفتر دارند. تو دفتر من همکارام از انگلیس، پرتغال، هنگ کنگ و اسکاتلند اند. این شاید در بین مطالعات و تحقیق فرصتی جالب رو به ما ها میده تا با هم راجع به مسائل مختلف بحث کنیم.
داشتیم با بچه ها صحبت میکردیم و من وسطاش به یه نکتۀ انتقادی رسیدم. اونجا که روش زندگیِ غربیها رو تو بوتۀ نقد گذاشتم و تا تونستم با هاون کوبیدم!
- واقعاً برا چی زندگی میکنید؟ روزی ٨ ساعت، هفته ای ۵ روز عین روبات (اینجا منظور هاپو) کار میکنید تا شنبه شب برید و با دوستاتون تا میتونید بخورید و مست و پاتیل راهیِ خونه شید. یکشنبه ظهر با یه سر درد از خواب بیدار شید، جلوی تلویزیون برنامه هاشو نیگا کنید و یه چند تایی باد گلو و ... تو تمامِ این مدت هم دارید فکر میکنید چه طور اقراض عقب موندۀ بانک رو بدید تا خونتونو، ماشینتونو، خط تلفونتونو، (تنبنوتونو!) سر ماه مجبور نشید از دست بدید، یه گیتار بگیرید دستتون برید تو متروهای لندن برا مردم بزنید و گدایی کنید!
- خوب راست میگی ولی این نشونۀ دنیای سرمایه داریِ، فعالیت اینطوریه که به ما اجازه میده پیشرفت کنیم.
- پیشرفت؟ شوخی میکنی؟ آمریکا پیشرفته تره یا ایران؟ انگلیس پیشرفته تره یا عربستان؟ آلمان پیشرفته تره یا بحرین (منظورم دقیقاً استان چهاردهم ایران بود)؟
و ادامه دادم،
- بگذار رو راست صحبت کنیم؛ تو غرب سالهای سال زحمت میکشند، بالا پایین می پرند، تا پس از رد کردن هزار تا مرحله، کشف جدیدی میکنند، مثلاً قرص آسپیرین تولید میکنند، بعدش تو ایران، عربستان، بحرین، بورکینافاسو، ... مردم میرن داروخانه ١٠٠ تومان، ۵ ریال، ١٠ دینار، ٢ فرانک، ... میدن و یک ورق آسپیرین میخرند و برای دوای سردرد میخورند. حالا تو بگو، کی تو این دنیا ارباب و کی رعیت ؟؟؟
از گوشۀ اتاق مافادا، دختر پرتغالی، پرید وسط و گفت:
- درسته، فقط من یه سوال دارم، پس چرا تو اومدی اینجا و تو ایران نموندی؟
- من که خودم رو از تک و تا نینداخته بودم، گفتم من از برده داری بیزارم !!!
* پ.ن: روزها در گذرند، مدتی (دقیقاً از روز تاجگذاریِ حضرت صاحب - که به فال نیک مبگیرمش) است که اسباب کشی کردم Preston تو اولین خونۀ عمرم که منتظره چلچراغش از راه برسه. تا اینترنت و تلفن اونجا وصل شه یه چند روزی طول میکشه، برا همین انگار کم کم بوقلتون شهرداری داره از دهنم رد میشه.